گروهي با تعدادي كودك دبستاني براي دعاي باران به صحرا مي رفتند.
شخصي پرسيد : اين بچه ها را كجا مي بريد؟
گفتند:براي اينكه دعا كنند باران ببارد. زيرا دعاي كودكان مستجاب مي شود.
آن شخص گفت : اگر دعاي كودكان مستجاب ميشد يك معلم در دنيا زنده نمي ماند
مردي زير اتومبيل رفت و يكي از پاهايش قطع شد و ادعاي يك ميليون خسارت كرد.
راننده گفت : آقا جان من كه ميليونر نيستم !
مرد جواب دا د: بنده هم هزار پا نيستم
فرزندي مادر پيرش را كه عمرش ا ز صد سال مي گذشت را در زنبيلي نهاده و براي هوا خوري مي برد.
د ر راه به پيامبر آ ن زمان برخوردند.پيامبر از روي مزاح به پسر فرمود:مادرت را شوهر بده .
پسر گفت : با اين سن و پيري چه وقت شوهر كردن است ؟
پيرزن بر آشفت و با دست محكم بر فرق پسر زد و گفت :
" تو بهتر مي داني يا پيامبر خدا ؟؟!
مولانا قطب الدين علامه شيرازي روزي در راهي ميرفت.شصي ا ز بام بر گردن مولانا افتاد چنانكه مهره گردنش آسيب ديد و چند روز بستري شد.روزي جمعي بزرگان به عيادت ا و آمدند و گفتند: مولاي ما به چه حالي افتاده است؟
گفت: چه حالي از اين بدتر كه ديگري ا ز بام ا فتد و گردن ما بشكند !!!!

هيچکس مجبور نيست انسان بزرگي باشد . تنها انسان بودن کافي است

