تبليغاتX
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم -

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

 

گروهي با تعدادي كودك دبستاني براي دعاي باران به صحرا مي رفتند.

شخصي پرسيد : اين بچه ها را كجا مي بريد؟

گفتند:براي اينكه دعا كنند باران ببارد. زيرا دعاي كودكان مستجاب مي شود.

آن شخص گفت : اگر دعاي كودكان مستجاب ميشد يك معلم در دنيا زنده نمي ماند


مردي زير اتومبيل رفت و يكي از پاهايش قطع شد و ادعاي يك ميليون خسارت كرد.

راننده گفت : آقا جان من كه ميليونر نيستم !

مرد جواب دا د: بنده هم هزار پا نيستم


فرزندي مادر پيرش را كه عمرش ا ز صد سال مي گذشت را در زنبيلي نهاده و براي هوا خوري مي برد.

د ر راه به پيامبر آ ن زمان برخوردند.پيامبر از روي مزاح به پسر فرمود:مادرت را شوهر بده .

پسر گفت : با اين سن و پيري چه وقت شوهر كردن است ؟

پيرزن بر آشفت و با دست محكم بر فرق پسر زد و گفت :

" تو بهتر مي داني يا پيامبر خدا ؟؟!


مولانا قطب الدين علامه شيرازي روزي در راهي ميرفت.شصي ا ز بام بر گردن مولانا افتاد چنانكه مهره گردنش آسيب ديد و چند روز بستري شد.روزي جمعي بزرگان به عيادت ا و آمدند و گفتند: مولاي ما به چه حالي افتاده است؟

گفت: چه حالي از اين بدتر كه ديگري ا ز بام  ا فتد و گردن ما بشكند !!!!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 9:23  توسط قراضه  |