كـاش
كـاش آسـمان حرف كــوير را مي فهميـد و اشـك خود را نثـار گـونه هاي خشـك او ميكرد !
كـاش واژهُ حقيـقت آنقـدر با لبـها صميـمي بود كه بـراي بيـان كردنـش به شهـامت نيـازي نبود !
كـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند كه دعاها ، قبل از پايـين آمدن دستها مستجـاب ميشد !
كـاش شـمع ، حقيـقت محبت را در تـقلاي بـال پرسـوز پـروانه مي ديـد و او را بـاور مي كـرد !
كـاش مهتـاب، با كـوچه هاي تاريـك شب آشـنا تر بود !
كـاش بهار آنقـدر مـهربان بود كه داغ را بدسـت خـزان نمي سـپرد !
كـاش فـرياد آنقـدر بي صدا بود كه حـرمت سـكوت را نمي شـكست !
كـاش در قامـوس غصـه ها ، شـكوهُ لبـخند در معـني داغ اشـك گـم نمي شد !
و بالاخره ....
كـاش مــرگ
معني عـاطفه را مي فهمـيد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 19:9  توسط قراضه
|
