تبليغاتX
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم - كـاش

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

كـاش

 

كـاش آسـمان حرف كــوير را مي فهميـد و اشـك خود را نثـار گـونه هاي خشـك او ميكرد !

كـاش واژهُ حقيـقت آنقـدر با لبـها صميـمي بود كه بـراي بيـان كردنـش به شهـامت نيـازي نبود !

كـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند كه دعاها ، قبل از پايـين آمدن دستها مستجـاب ميشد !

كـاش شـمع ، حقيـقت محبت را در تـقلاي بـال پرسـوز پـروانه مي ديـد و او را بـاور مي كـرد !

كـاش مهتـاب، با كـوچه هاي تاريـك شب آشـنا تر بود !

كـاش بهار آنقـدر مـهربان بود كه داغ را بدسـت خـزان نمي سـپرد !

كـاش فـرياد آنقـدر بي صدا بود كه حـرمت سـكوت را نمي شـكست !

كـاش در قامـوس غصـه ها ، شـكوهُ لبـخند در معـني داغ اشـك گـم نمي شد !
 

و بالاخره ....
كـاش مــرگ
معني عـاطفه را مي فهمـيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 19:9  توسط قراضه  |